مدح و مرثیۀ حضرت زهرا سلاماللهعلیها
طوبای مرتضی که زمانی رشیده بود دیـگـر ز تـنـد باد بـلا قـد خـمـیـده بود غرق سکوت خسته و مجروح و بینفس شمعی که قطره قطره به آخر رسیده بود حتی برای حرف زدن هم توان نداشت طوفـان شعـلهها نفـسش را بـریده بود تـنـهـا شـرارۀ دلـش این بـود که چـرا کار عـلـی به خانه نشینی کشیده بود؟ جـای رسـول، در عـوض لیلة المبـیت با جان خویش جان علی را خریده بود آن روز درد غنچه خود را به خاک سرخ بعد از جسارت در و دیـوار دیـده بود داغِ عـظـیـمِ نـاحـلـة الـجـسم را عـلـی تنها به شانه در شب دفـنش کشیده بود |